تبليغاتX
رز مخملي
 
رز مخملي
 
 
شکر ايزد که ميان من و او صلح فتاد
 
شنبه - تهران -۱۵/۵/۸۴

امروز قرار بود من و تبسم و تارا(دختر این خالم و دختر اون یکی خالم) بریم سینما فیلم سالاد فصل و

ببینیم.به سحر(خواهرم) گفتم:نمیای؟ خانم هـم ناز کرد گفت:نه،حسش نیســت! ما هم رفتیم سینما

بلوار(روبروی پارک لاله). یه ذره زود اومده بودیم و تبسم گفت:بریم پارک؟تارا گفـــــت:نه پسرا که تو پارک

نشستن دارن سیگار میکشن،یهو دیدی از راه بدر شدیمو ....منم که برام فرقی نمی کرد.

یهو تبسم گفت:نوذری.من فکر کردم یکی از آشناهاشونو دیده ولی تا سرمو برگردوندم یه چهره ی آشنا

دیدم(تو سینما نشسته بود) تا دیدمش گفتم بریم سینما.من و تارا رومون نمیشد بریم پیــشش.هرچی

به تبسم اصرار میکردیم،یکی از ابروهاشو بالا مینداخت و می گفت:من روم نمیشه خودتون برین(اینقدر

که این دختر کله شقه باورم نمیشد خجالتی هم باشه!!!)

دوباره منوچهرو دیدم که چقدر شکسته شده بود.کت و شلوار کرمی تنش بود،دستاشو گذاشته بود روی

عصا و سرشو هم به عصا تکیه داده بود.سینما شلوغ شده بود،بالاخره من و تارا گفتیم بریم به انتظار این

خانم نشینیم.من با صدای بلند سلام کردم.آروم سرشو بلند کرد و با لبخندش منو برانداز کرد.

چون کاغذمو دید،ازم گرفت و گفت:اسمت چیه؟منم گفتم:سمیرا و یه امضای یادگاری تحویلم داد.

فیلمو دیدیمو اومدیم خونه.به سحر که گفتم نوذریو دیدم،حسابی هنگ کرد.با اینکه می دونســـــــتم

عاشق نوذریه،من هم بدجنسی می کردمو تعریف میکردمو میخندیدم.بهش گفــــــتم:تا تو باشی و دیگه

واسه خواهر کوچولوت کلاس نذاری

 

منوچهر نوذری متولد ۱۳۱۵ قزوین بود و به واسطه ی حضور برادرش محمود نوذری در حرفه فیلم بــــــرداری

سینما به دنیای هنر علاقه مند شد.او در سال ۱۳۳۳ وارد فعالیت دوبله و گــویندگی شد و فـــعالیـــت های

تلویزیونی اش نیز از سال ۱۳۳۷ آغاز شد.

و در چهارشنبه ۱۶/۹/۸۴ هم چراغ زندگی اش برای همیشه خاموش شد.روحش شاد.

 پیوست نامه:از اونجایی که من تابستون ۸۴ آقای نوذریو ملاقات کردم و ایشون هم در پاییز همون سال

عمرشو نو به شما داد،سحر از حرصش میگه:رفتی سینما بنده خدا رو کشــــتی. بد که ســــال ۸۶ باران

کوثری رو می خواستیم بریم ببینیم،گفت:سمیرا، جون من نیا.میترسم اینم بکشی.طفلی جوونه

 |+| نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 19:49  توسط سميرا   | 
سلام من اومدم ...خیلی دلم براتون تنگیده بود

راستش داشتم وبلاگ یکی از دوستامو میخوندم (پگاه جون) گرم شدم.خاطراتشو که خوندم،یادم

اومد که من هم یه خاطراتی دارم و با همتون همین جا دوست شدم.پگاه جونم با خوندن خاطره هات

انرژی گرفتم.

۳شنبه (پس فردا) امتحانام شروع میشه.اولین امتحانمم ریاضیه.تا ۳ خرداد طول میکشه.برام دعا کنین

از دلشوره دارم میمیرم.بعدش هم باید خودمو برای کنکور آماده کنم؛با اینکه هیچی نخوندم یه آرامش

خاصی دارم!!!!!(چه خوش خیال)

اگه امتحانمو دادم و خوشحال و سرحال بودم (خیال واهی) میام و مینویسم.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 23:57  توسط سميرا   | 
 
  بالا